این هفته مرخصی تموم میشه ...اگه کارهای بابا تموم بشه یکشنبه سر راه می ریم مشهد....وگرنه من باید زودتر برگردم ....
از صبح کسل هستم هوای اینجا دم داره ....نفس کشیدن سخت میشه برام ....دو روزه آلرژی عود کرده و داروهام همراهم نیست ....
انگاری معلق هستم بین زمین و هوا ...
دلم سکون میخواد....
روشنا...
ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:17
ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:17
ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:17
ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:17
چرا این روزهام شبیه حس های من نیست ....
چرا روزها میگذرند بدون اینکه من درکشون کنم ....
زندگی من ..
دنیای من....
حس های من...
اصلا دلم راضی به اومدن به این مسافرت نبود ....
گاهی تقدیر چیزی رقم میزنه برات که تو نمی خواهی حتی به ذهنت بیاری....
انگاری روز به روز ت خالی تر میشم ....بی تفاوت تر و سردتر ...
و این بد هست گاهی ....
گاهی هم خوب ....
ولی من آدم این بودن ها نیستم ....دنیای من فرق داره
روشنا...ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:17
نشسته ام روی نیمکت خالی ....در هوای کمی سرد پاییز در پارک.
..
در شهری که شهر من نیست....
سرما خورده ام و این هوای سرو لرز به تنم میاره،....
نشسته ام روی نیمکت که روبرو یک حوض از آب....
دلم یه جور خاصی هست ...امروز کلا خاص بودم از صبح که بیدار شدم خارش عجیبی گرفتم ....آلرژی ام این بار جور متفاوتی بروز کرده .....
سردمه و من دلم عجیب گرمامیخواد
دارم فکر میکنم کاش خداالان همین جا صدای ته قلبم بشنوه و اجابتم کنه ...
روشنا...ما را در سایت روشنا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:17